۱۴/تیر/۱۴۰۵
«به نام آنکه جان را در پرتو عشق تو معنا کرد»
ای مسافر همیشه حاضر!
چه دیر بود که دانستم تو کیستی، و چه زود بود که رفتی. من از آنسوی مرزهای زمان، به حسرت دیر رسیدن، به خیابانهایی که عطر حضور تو را نداشتند، و به لحظههایی که میتوانست «ما» باشد و «تنهایی» شد، مینگرم.
میگویند نیستی؛ اما من خوب میدانم، آنان که در طوفان، جانشان را چون شمعی برای روشن کردن شبهای ما فدا کردند، هرگز «رفتنی» نبودند. تو در غبار نرفتنیها، در تلاطم بیصدای رفتنات، گویی در ابدیت ایستادهای. اگر آن روزهای بودن ات، توفیق دیدار رخ مهربانت نصیبم نشد، امروز که دست نیازم به سوی آسمان بیکران حضورت بلند است، میدانم که صدایم را میشنوی.
ای مهربان من!
آنقدر که در دلها خانه کردهای، از ظاهر مادیات پرشکوهتری. من امروز نه به دنبال سایهای از جسم تو، که در جستجوی نوری هستم که از مزار پاک ایمانت ساطع میشود. مرا ببخش که وقتی بودی، چشم دلم چنان که باید، بیدار نبود. اما اکنون، دستهای لرزانم را به دستان مقتدر پدرانهات میسپارم.
تو را به همان «انصافی» که عمری به پایش ایستادی، به «صدق» کلامت، و به «عشقی» که در خونت جریان داشت، قسم میدهم:
مرا رها مکن. در این وادی پرغبار دنیا، که ایمان به دست بادها سپرده شده، تو راهنمایم باش. مرا از مسیر حق و صداقت جدا مکن. نگذار در این سوگ عظیم، گرمای دستانت را در قلبم فراموش کنم.
آقا جان!
از آن بالا، از آن بلندیهایی که به آن تعلق داری، به این مسافر خسته نگاهی کن. بگذار گرمای نگاهت، سکوت سرد دلم را بشکند. من هنوز هم با تو، در میان همین نبودنها، زندگی میکنم.
بمان و ببار بر این روح کویری، که محتاج شط ایمان توست…
که تو نه رفتهای، که در تمام لحظههای بیآرامی، «حضور» داری.
به قلم و عکاسی لیلا احمدلو
خبرنگار اعزامی نوای قلم: لیلا احمدلو